تبليغاتX
آدمفرشته
من آن جنون بلندم که مثنوی نشدم

تو شمس وار دمیدی و مولوی نشدم

"ردای شعله به تن" دست از سرم بردار

"حسین"  بودم افسوس" منزوی "نشدم

سلام

بازم درگیر امتحانا شدم.ببخشید.

از این به بعد سعی می کنم ۱۵ و ۳۰ ام ماه به روز شم...حالا با شعر قدیمی هم بود دیگه شما می بخشید.

یه غزل دارم که چند تا نقد متفاوت و به جا روش شده اما هنوز عوضش نکردم...نظرتون کمکم می کنه.

 

....

دل را بکن از موجها ،  راه زیادی نیست

هر چند دریا را به ساحل اعتقادی نیست

امشب پر از حرفم رها کن بادبان ها را

با من موافق باش ، اینجا هیچ بادی نیست

بس کن نگاه ِ سرد ، دست ِسرد ، قلب ِسرد

شب های قطبی را امید بامدادی نیست

یک ذره از آرامش و صبری که از آغاز

در چشم هایم زل زدی و وعده دادی ، نیست

من قول دادم تا رسیدن با تو خواهم ماند

گفتی به قول مردها هیچ اعتمادی نیست

-

بگذار بار قایقت را کم کنم ،  هرچند

چیزی که از من ساختی بار زیادی نیست

................

"زنی که صاعقه وار آنک .ردای شعله به تن دارد

فرو نیامده خود پیداست .که قصد خرمن من دارد "                        "استاد حسین منزوی"

+ نوشته شده در  2009/1/28ساعت 21:20  توسط حسین غیاثی  |