تو شمس وار دمیدی و مولوی نشدم
"ردای شعله به تن" دست از سرم بردار
"حسین" بودم افسوس" منزوی "نشدم
سلام
بازم درگیر امتحانا شدم.ببخشید.
از این به بعد سعی می کنم ۱۵ و ۳۰ ام ماه به روز شم...حالا با شعر قدیمی هم بود دیگه شما می بخشید.
یه غزل دارم که چند تا نقد متفاوت و به جا روش شده اما هنوز عوضش نکردم...نظرتون کمکم می کنه.
....
دل را بکن از موجها ، راه زیادی نیست
هر چند دریا را به ساحل اعتقادی نیست
امشب پر از حرفم رها کن بادبان ها را
با من موافق باش ، اینجا هیچ بادی نیست
بس کن نگاه ِ سرد ، دست ِسرد ، قلب ِسرد
شب های قطبی را امید بامدادی نیست
یک ذره از آرامش و صبری که از آغاز
در چشم هایم زل زدی و وعده دادی ، نیست
من قول دادم تا رسیدن با تو خواهم ماند
گفتی به قول مردها هیچ اعتمادی نیست
-
بگذار بار قایقت را کم کنم ، هرچند
چیزی که از من ساختی بار زیادی نیست
................
"زنی که صاعقه وار آنک .ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست .که قصد خرمن من دارد " "استاد حسین منزوی"